پای پیاده ای دل تا کربلا سفر کن ...



<-BlogDescription->

سلام_سه شنبه 29 مهر 93 بود و ما برای اولین بار رفتیم مدارس البته فقط برای مشخص کردن تعداد پذیرش هر مدرسه و تقسیم اون ها که به ترتیب رفتیم مدارس رجایی و شهید خوشنام شاهد و نمونه روزبه و شریعتی زنجان البته به همراه بسته شیرینی ،با مدیر روزبه که دیدار داشتیم نرسیده به موهای نجفی گیر داد گفت این معلم هم شد موهاش درس نشد!!با مجید  هم رفتیم شریعتی باز اونجام  نرسیده مجید گفت چرا عکس آقا و امام و روحانی پیش همه،اونا رهبرن اون رئیس جمهوره گفتم مجی...
راستی دماغ ی پسره ترکیده بود نمیدونم چرا ولی اورژانس هم اومده بود اونجا البته واسه روز اول واسم خیلی جذاب بود گفتم اینو بنویسم بعدا بخونم بگم هیییی یادش بخیر

هفته بعد:

با سلام
بالاخره رسید روزی که انتظارش رو میکشیدم،دیروز(6 آبان 93)با اجازتون رفتیم مدرسه جهت کارورزی
 من و بهزاد صبح زود پاشدیم کلی تیپ زدم من بالاخره روز اول به نظرم خیلی مهمه،با عجله که ی موقع دیر نرسیم واسه همین یه دربست گرفتیم رفتیم دبیرستان رضایی(آدرس خیابان ضیایی!)
صبح ساعت هفت و نیم اونجا بودیم ولی به جز سرایدار آقای قاسمی هیشکی نبود!! ایشون اومدن ما رو به سمت دفتر راهنمایی کردن(عجب استقبال گرمی!)
چند دقیقه بعد مدیر مدرسه جناب آقای نادر تاران تشریف آوردن و بعد بقیه دوستان و همکاران البته ما فکر میکردیم رأس ساعت هشت کلاسا شروع میشه ولی خوب ی بیست و پنج دقیقه ای طول کشید تا همکاران تصمیم بگیرن که برن سر کلاس!
من با آقای نوروزی رفتیم کلاس دوم ریاضی و بهزاد رفت پیش آقای قاسمی،زنگ اول آقای نوروزی گفتن ایشون همکار بنده هستن و قراره بیان سر کلاس تدریس انجام بدن و حرف ایشون حرف منه البته ایشون سوال امتحانی طرح کردن و بعدش نشستیم با هم کلی  گپ زدیم گفت کجا درس خونده و چند سال منطقه ما بوده بعد انتقالی گرفته و...حقوق من الان چقده و...
بعد اتمام کلاس رفتیم دفتر دوستان داشتن صبحانه میخوردن به ما هم تعارف کردن گفتن بیاید معدتون به سیب زمینی باید عادت کنه صبحونه سی سالتون همینه!!!!! ما هم روز اول خجالت میکشیدیم که آقای نوروزی لطف کردن واسه ما صبحونه آوردن شکمم خالی بود آخه بدون خوردن صبحونه رفته بودم
زنگ دوم رفتیم سر کلاس اول دبیرستانیا،بعدِ کلاس زنگ تفریح دوم کمی یخمون باز شده بود و دیگه خجالت نمیکشیدیم من رفتم دوتا چایی ریختم شیرینی آوردم با بهزاد خوردیم.
خیلی جالب بود من ساکت نشسته بودم و فقط گوش میدادم به صحبتای آقا معلم بعضی وختا میشنیدم بچه ها میگفتن بپرس اسمش چیه؟لیسانسه؟قراره معلم ما بشه؟؟...
زنگ آخر هم با بهزاد رفتیم محوطه مدرسه رو دیدیم و یکمی هم زودتر رفتیم با آقای تاران خداحافظی کردیم زدیم بیرون.
جالبه بچه ها به من میگفتن آقای فیزیک(هنظورشون همون معلم فیزیک بود مثلاً) و جالبتر اینکه همکاران کلی روحیه دادن گفتن خوب جایی اومدین پشیمون نمیشید،میرفتید چوپون میشدید بهتر بود... ولی معلمی رو عشق است شدیداً